مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

217

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

طبيب با نعمت ، بلغت پارسيان سخن ميگفت و نعمت نيز به همان لغت پاسخ ميداد ، از آن‌كه پارسى را نيك ميدانست . و آن طبيب در نزد دمشقيان ، شهره شد . همه‌كس بيمارى به دو بيان ميكرد و او دارو همىداد و قارورهء بيماران مىآوردند او قاروره ديده ، از بيمارى خبر ميداد و علامت‌هاى بيمار باز ميگفت . پس مردم دمشق بر او جمع آمدند و او در شهر ، شهره شد و خبرش بخانهء بزرگان برسيد . پس در آن هنگام ، روزى نشسته بود كه ناگاه عجوزى بيامد ، بدرازگوش نشسته . پالان آن درازگوش از ديبا و بگوهرهاى مرصع بود و بر دكان عجمى بايستاد و از درازگوش به زير آمد و گفت : طبيب عجمى تو هستى ؟ طبيب گفت : آرى . من هستم . عجوز گفت : مرا دخترى است . و قارورهء دختر بدرآورد . چون طبيب بقاروره نظر كرد ، بعجوز گفت : اى خاتون ، اين كنيزك چه نام دارد ؟ كه طالع او حساب كنم و بدانم كه كدام ساعت ، دارو خوردنش مناسب است . عجوز گفت : اى برادر ، اسم كنيزك ، نعم است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهل و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون طبيب ، نام نعم بشنيد ، نام بنوشت و بشمار درآورد و با عجوز گفت : اى خاتون ، تا من ندانم كه اين كنيزك از كدام سرزمين است ، دارويش ندهم . از آن‌كه هواها مختلف است و هرجائى را داروئى مناسب است . تو با من بگو كه كنيزك در كجا پرورش يافته و او چند ساله است ؟ عجوز گفت : چهارده ساله است و در زمين عراق بكوفه اندر پرورش يافته . طبيب گفت : چند ماه است كه بدين شهر آمده ؟ عجوز گفت : اندك‌زمانى است كه بدين شهر آمده . چون نعمت سخن عجوز بشنيد و نام كنيزك را بدانست ، دلش مضطرب شد . پس طبيب با عجوز گفت كه : فلان دارويش ده . عجوز ، بهر دارو ، ده دينار پيش طبيب بينداخت . طبيب روى بنعمت كرده ، گفت : اين داروها